تبليغاتX
فردای نو

فردای نو

داستان ...شرح احوال شخصی و نظرات اجتماعی

هوا دلگیر . . . درها بسته . . . سرها در گریبان ؛ دستها پنهان

. . . و نوشتم این را از اخوان ثالث و اشک ریختم . . .

باور کنید حتی اگر بارها خوانده باشید باز هم ارزش خواندن دارد . . .

گویی از جنس حکمت است . . . مرا به اوج می برد :

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت . . . سرها در گریبان است . . .کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را . . . نگه جز پیش پا را دید؛ نتواند؛ که ره تاریک و لغزان است ... وگردست محبت سوی کسی یازی ؛به اکراه آورد دست از بغل بیرون . . . که سرما سخت سوزان است . . .

نفس کز گرمگاه سینه می آید بیرون ابری شود تاریک . . .چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. . . نفس کین است پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟ . . .  

مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین . . . هوا بس ناجوانمردانه سرد است . . . آی . . .دمت گرم و سرت خوش باد . . . سلامم را تو پاسخگوی . . . در بگشای !

منم من میهمان هر شبت . . . لولی وش مغموم . . . منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور . . . منم  دشنام پست آفرینش . . . نغمه ی ناجور . . .

نه از رومم . . . نه از زنگم . . . همان بی رنگ بی رنگم . . . بیا بگشای در . . . بگشای . . . دلتنگم . . .

حریفا . . . میزبانا . . . میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد . . .

تگرگی نیست . . . مرگی نیست . . . صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است . . .

من امشب آمدستم وام بگذارم . . . حسابت را کنار جام بگذارم . . .

چه می گویی که بیگه شد . . .سحر شد . . . بامداد آمد ؟

فریبت می دهد . . . بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست . . . حریفا ! گوش سرما برده است این . . . یادگار سیلی سرد زمستان است . . . وقندیل سپهر تنگ میدان . . . مرده . . . یا زنده . . .

به طاغوت ستبر نه توی مرگ اندود پنهان است . . .

حریفا . . . رو چراغ باده را بفروز . . . شب با روز یکسان است . . .

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت . . .

هوا دلگیر . . . درها بسته . . . سرها در گریبان ؛ دستها پنهان . . . نفسها ابر. . . دلها خسته و غمگین . . .درختان اسکلتهای بلور آجین . . . زمین دل مرده . . . سقف آسمان کوتاه . . . غبار آلوده مهر و ماه . . . زمستان است . . . 

 

 

+ نوشته شده در  87/04/18ساعت 17:23  توسط محمد طاهری   | 

حرف دل

دم دمان غروب بود که بخشيدم همه مال دنيا را يکجا ،به تمام مردم دنيا 
. . . مال دنيا آدم فسرده را چه کار ؟
 باران مي باريد ديشب که ؛ يکجا سند زدم همه ي زمينهاي عالم را در " محضر شماره ي دو" به نام همه مردم دنيا 
. . . در محضر دو چشمان ترم .
  ديشب غذا نان خوردم وپياز 
و سر روي بالشي گذاشتم که بوي خاک ميداد
بالشي که تنها ارث پدرانم بود به من 
وه چه چسبيد اين غذا 

وه چه چسبید این خواب

+ نوشته شده در  86/09/10ساعت 0:12  توسط محمد طاهری   |