داستان کوتاه : آزمایش
خواب و خوراک نداشت . مدام خوابهای مشوش می دید . صبح که بر می خاست انگار نه انگار که ساعتها خوابیده است .
زردی صورتش توی ذوق می زد . سفیدی موها خبر از رسیدن زمستان عمر می داد .
دست و پایش درد می کرد . تحمل شنیدن حتی آرام ترین صدا را نداشت .
ساعتها کتاب خواندن به دقیقه ها رسیده بود .
حوصله ای برای شنیدن موسیقی نمانده بود .
آمد و شد و تکرار آدمها مثل رژه ی دل آزاری می ماند برایش .
همه می گفتند احتمالا بیمار هستی !
مجبورش کردند به چکاب کامل پزشکی برود و همه ی آزمایش ها را انجام دهد .
. . . همه ی آزمایش ها را انجام داد .
سر آخر . . . چندین بسته دارو روی میز ریخت که خوردن هیچ کدامشان تاثیری به حالش نداشت .
. . . کاغذ آزمایش همه چیز وجود انسان را نشان نمی دهد
. . . از همه چیز خسته شده بود
+ نوشته شده در
88/09/21ساعت 9:38  توسط محمد طاهری
|
من اين ماجرا را خواندم و دوستش داشتم .
دوست داشته ام را گفتم در وبلاگم بگذارم :
روزی زني نزد ابن سینا آمد تا کتابی به او هدیه کند.
ابن سینا دوست نداشت از او چيزي قبول كند اما نمی خواست دل زن برنجاند پس گفت :"من عهد کرده ام غیر از خدا از کسی چیزی قبول نکنم."
زن گفت : " که ای شیخ من از تو تعجب می کنم، تو چرا این حرف را می زنی؟! غیری اینجا نیست، آن دستی که برای محبت دراز می شود، آن دست خداست"
+ نوشته شده در
88/08/30ساعت 14:26  توسط محمد طاهری
|
داستان کوتاه : آب پاشی
کسی را دیدند که زیر باران ،ابریق (آفتابه)بدست گرفته و به عادت هر روزه جلوی دکان خویش آب
می پاشد . به وی گفتند : " این چه کارسخیفی است زیر باران ؟! " پاسخ داد : " مشتری به آب پاشی من به دکان وارد شود نه به آب پاشی آسمان "
+ نوشته شده در
88/04/04ساعت 9:38  توسط محمد طاهری
|
. . . پنجره رو باز کرد .
ته مونده ی نونای سفره دیشب رو که ریز ریز کرده بود و کمی از برنجای سفره ی سحری رو قبل از رفتن به مدرسه روی طاقچه ی پشت پنجره ریخت .
هر روز وقتی از مدرسه برمی گشت پشت پنجره رو نگاه می کرد که ببینه کبوترا و گنجشکا غذاهایی رو که براشون ریخته خوردن یا نه ؟
اما چند روز بود که همه نون ریزه ها و برنجا ، همون طوری مونده بود و از شدت آفتاب خشک خشک شده بودن .
صدای رادیو بلند شد : ربنا لا تزغ قلوبنا . . . بعد اذهدیتنا . . .
همه داشتن سفره افطار رو پهن میکردن . یکی خرما توی بشقاب می چید . صدای زیر لب مادر که در حال آش ریختن توی کاسه ها برای همه مریضا و گرفتارا دعا میکرد به گوش می رسید . نون تازه ای که پدر خریده بود کنار پنیر تبریزی و سبزی چشمک می زد . . . : اذان مغرب به افق مشهد . . . الله اکبر . . .
. . . مادر به همه خرما تعارف کرد . لحظاتی بعد ، مو قعی که همه منتظر بودن تا چایی ریخته بشه ، صدای ممتد و خفیف : تیک ، تیک ، تیک ، به گوش می رسید .
بلند شد . پشت پنجره رفت . . .
چند تاکبوترسفید قشنگ و چهار پنج تا گنجشک کوچولو پشت پنجره مشغول خوردن نون ریزه ها و برنجا بودن . . .
. . . خندید : پس درست فهمیده بودم : پرنده ها هم روزه میگیرن . . .
+ نوشته شده در
87/06/23ساعت 18:1  توسط محمد طاهری
|
+ نوشته شده در
86/12/25ساعت 18:55  توسط محمد طاهری
|
طپش
از سر کوچه پیچید .
مدرسه ها تعطیل شده بود .
سعی کرد حواسش را از سر و صدای بچه ها پرت کند . بارها با خودش قرار گذاشته بود ساعت تعطیلی بچه ها ازخانه بیرون نرود ، اما گاهی از ناچاری مجبور می شد همین ساعتها برای خرید بیرون بزند .
چهاردهمین سال زندگیش را با " خاتون " بدون فرزند پشت سر می گذاشت .
چشمش را از بچه ها برگرداند ؛ طوری که وانمود کند توجهی به آنها ندارد . . .
. . . نان خرید و روانه ی خانه شد .
بچه ها هنوز دسته دسته از مدرسه بیرون می آمدند .
عده ای کیفهایشان را گوشه ی دیوار روی هم گذاشته بودند و گرم وپرسر وصدا ، مشغول بازی هفت سنگ بودند .
. . . صدایی شنید :
- " آقا یه ذره نون می دین ؟ "
. . . اخم کرد و رویش را برگرداند . پسر بچه جا خورد ، سریع دور شد ودوباره به صف هفت سنگ پیوست .
. . .
دقایقی بعد که بچه ها خسته از بازی ، می خواستند به خانه برگردند ، دو تکه ی بزرگ نان روی کیفها گذاشته شده بود .
به خانه رفت :
_ "خاتون ! سلام . . . من اومدم . . . گرسنه بودم توی راه چند لقمه نان خوردم "
. . . خاتون به ساعت نگاه کرد .
+ نوشته شده در
86/12/15ساعت 21:42  توسط محمد طاهری
|