داستان کوتاه : مانده
داستان کوتاه : مانده
هنوز در نیمه باز بود که سرش را از لای در داخل کرد و گفت : " من می رم ساعت ۸ برمی گردم حاضر باش با هم بریم قدم بزنیم . . . بارون قشنگی میاد حیفه که . . . "
و دو سه بار درست مثل همیشه دستش را به علامت خداحافظی باز و بسته کرد و رفت .
الان درست هشت سال و چهار ماهه که من حاضرم اما او هنوز برنگشته است .
