تبليغاتX
فردای نو

فردای نو

داستان ...شرح احوال شخصی و نظرات اجتماعی

داستان کوتاه : مانده

داستان کوتاه : مانده

هنوز در نیمه باز بود که سرش را از لای در داخل کرد و گفت : " من می رم ساعت ۸ برمی گردم حاضر باش با هم بریم قدم بزنیم . . .  بارون قشنگی میاد حیفه که . . . "

و دو سه بار درست مثل همیشه  دستش را به علامت خداحافظی باز و بسته کرد و رفت .

الان درست هشت سال و چهار ماهه که من حاضرم اما او هنوز برنگشته است .  

+ نوشته شده در  87/08/22ساعت 7:42  توسط محمد طاهری   |