تبليغاتX
فردای نو

فردای نو

داستان ...شرح احوال شخصی و نظرات اجتماعی

وقتی در خلا باشی

. . . وقتی در خلا باشی منتظر حادثه ای نیستی . . . وقتی در خلا باشی برایت بی مهری دوستان ۱۵ ساله هیچ بلکه شیرین است . . . وقتی در خلا باشی از قضا از تنهائی بیشتر از جمع حض می بری . . . وقتی در خلا باشی آدمها برایت اصالتی ندارند . . . مفاهیم اصالتهای عمیقی پیدا میکنند . . . وقتی در خلا باشی از کتاب بیزار می شوی . . . وقتی در خلا باشی محبوب معنا ندارد  . . . وقتی در خلا باشی گرما و سرما بازیچه ایست برایت . . . وقتی در خلا باشی از اینکه آدمها خیال کنند دارند از تو بهره می برند خیلی خشمگین نمی شوی . . . وقتی در خلا باشی داشتن یا نداشتن . . . خوردن یا نخوردن . . . خوابیدن یا نه  . . . طعم گس یکنواختی دارد برایت . . . وقتی در خلاباشی همه چیز برایت خالی از ارزش . . . خالی از بها . . . خالی از وزن . . . خالی از اهمیت . . . خالی از احترام . . . خالی از وجوب . . . خالی از حرمت . . . و خالی از کرامت و عظمت خواهد شد . . . وقتی در خلا باشی . . . بهترین کلام که میشنوی . . . همین شب بخیر دم خواب است . . . که شاید فردا از خلا به جهانی دیگر بخزی . . .

+ نوشته شده در  87/05/31ساعت 14:2  توسط محمد طاهری   | 

از در آمد توی اتاق . . . آقای طاهری تو رو خدا تو رو جان هر کی دوست داری . . .

نفر بعد : آقای طاهری می شه یه وقت برای ما تعیین کنین ما بریم پیش شهردار ؟ ساختمان ما رو پلمب کردند الان درست پنچ ماهه . به گل نشستیم . . . تو رو خدا .  .  .

نفر بعدی : سلام ببخشید من میخواستم با آقای . . . ملاقات کنم . موضوع پرونده ی من مربوط میشه به دو سال قبل . . . هنوز که هنوزه این مشکل ما حل نشده . . .

نفر دیگر : آقا ! این چه وضعشه مردمو مسخره کردین ؟ هر روز میگن برو فردا بیا برو پس فردا بیا مگه مملکت قانون نداره ؟ باز ما رو فرستادن پیش شما که مشکل ما رو حل کنین . . .

. . . و صدای فریاد فرد دیگری در راهرو می پیچد : " خمینی که خمینی بود گفت من نوکر این مردمم حالا این آقای . . . خودش شده برای خودش یه پا شاه این همه شهید دادیم که اخرش این بشه ؟ ما توی انقلاب صف اول بودیم حالا توی هر اتاق میریم جواب ما رو نمیدن . . . "

. . . خدایا به من صبری عطا کن که اگر در بدترین اداره ی این شهر در حال خدمتم بتوانم لااقل ذره ای از بار مشکلات روحی و روانی هموطنانم بکاهم

ساعت ۸ شب است و من تازه از اداره بیرون می آیم . . . فردا باز باید برگردم . . .

. . . من اما این اداره را دوست دارم . . .

. . . مرا از آرمانگرایی های بیخودی و فلسفی دور میکند . . . می نشاندم نزد درد دل همین مردم . . . و توفیقم میدهد برای خیلی بیشتر خدمت کردن به همین ها که روزی قرار بود ولی نعمتان مسئولین باشند !! 

+ نوشته شده در  87/05/05ساعت 20:21  توسط محمد طاهری   |