سه دقیقه با امجد
مهترین و بهترین اساتیدم امجد حفظه الله مشهد آمد و این قدر این سو و آن سویش کردند و از این جا به آن جا بردندش که فرصتی دست نداد تا به کفایت ببینمش ( و نیروی این مرد برای من همیشه عجیب بوده و هست در این سن ) خصوصا که همیشه (و متاسفانه از سالهای قبل هم این چنین بوده ) که اطرافیانش بیشتر از خود او به وقت او و دیدار با مردم بخیلند و گویی او را با این همه دریاگونگی اش تنها برای خود می خواهند و چه نا زیباست این رفتار از اطرافیان او (در مشهد و هر جای دیگر که کم هم نیست) اما روز آخر و در ساعات آخر تنها سه دقیقه دیدمش در لابی هتل و دستورم داد که بمانم در هتل و احتیاجات خانواده اش را که سخت بیمار بود برآورم و اطاعت کردم . . .
سوار ماشین که شد گفتم : " برای من دعا کنید آقا ! " از آن لبخند های ملیح زد و چشمانش را مثل همیشه ریز کرد و نگاه معنا داری مثل همه ی آن نگاههایی که در تمام این سالها خیلی برای آنهایی که امجد را می شناسد ( و احتمالا حرفهایش را فقط برای نقل خاطرات نمیخواهند و دنبال عملند ) حرف دارد.
. . . ماشین که دور می شد شوخی نازی کرد و گفت: " یا علی ! "
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده ی گزند مباد
