تبليغاتX
فردای نو

فردای نو

داستان ...شرح احوال شخصی و نظرات اجتماعی

سه دقیقه با امجد

مهترین و بهترین اساتیدم امجد حفظه الله مشهد آمد و این قدر این سو و آن سویش کردند و از این جا به آن جا بردندش که فرصتی دست نداد تا به کفایت ببینمش ( و نیروی این مرد برای من همیشه عجیب بوده و هست در این سن ) خصوصا که همیشه (و متاسفانه از سالهای قبل هم این چنین بوده ) که اطرافیانش بیشتر از خود او به وقت او و دیدار با مردم بخیلند و گویی او را با این همه دریاگونگی اش تنها برای خود می خواهند و چه نا زیباست این رفتار از اطرافیان او (در مشهد و هر جای دیگر که کم هم نیست) اما روز آخر و در ساعات آخر تنها سه دقیقه دیدمش در لابی هتل و دستورم داد که بمانم در هتل و احتیاجات خانواده اش را که سخت بیمار بود برآورم و اطاعت کردم . . .

سوار ماشین که شد گفتم : " برای من دعا کنید آقا ! "   از آن لبخند های ملیح زد و چشمانش را مثل همیشه ریز کرد و نگاه معنا داری مثل همه ی آن نگاههایی که در تمام این سالها خیلی برای آنهایی که امجد را می شناسد ( و احتمالا حرفهایش را فقط برای نقل خاطرات نمیخواهند و دنبال عملند ) حرف دارد. 

. . .  ماشین که دور می شد شوخی نازی کرد و گفت: "  یا علی ! "

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد                          وجود نازکت آزرده ی گزند مباد  

+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 21:10  توسط محمد طاهری   | 

کاش آدمهای دور و بر می دانستند گاهی انسان می فهمد اما وانمود می کند که نمی داند یا نمی بیند و یا از ماجرا خیلی دور است! و

  "تغافل نیمی از خرد است"!

+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 20:49  توسط محمد طاهری   | 

و چه کسی میداند که این روزها به من چه می گذرد که چنین ممکن است از حیوان بودن انسان نماهایی که پیرامونم اند دلگیر باشم . . .

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر                کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست  


گفتند یافت می نشود جسته ایم ما                    گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست



+ نوشته شده در  87/02/07ساعت 10:16  توسط محمد طاهری   |