سالها صبر کرد که بتواند با کسی که دلش می خواست ازدواج کند . رویای اینکه روزی زیر یک سقف و در یک چهار دیواری هر چند محقر و فقیرانه کنارش زندگی کند، سرشارش می کرد .
. . . روزها رفت و روزگار آنچه او می خواست را رقم نزد . . .
. . . همه چیز به هم ریخت ، اما فکر او لحظه ای رهایش نمی کرد .
حالا اما ، یک دلخوشی دارد . . . اینکه با او زیر یک سقف زندگی می کند که خیلی چشم نواز تر از سقف یک خانه است و خانه ای دارند که خیلی بیشتر از چهار دیوار دارد . . .
. . . زیر سقف آسمان
خانه ای به وسعت جهان
+ نوشته شده در
86/10/25ساعت 10:30  توسط محمد طاهری
|
خواب و خوراک نداشت . مدام خوابهای مشوش می دید . صبح که برمی خاست گوئی لحظه ای نخوابیده است . زردی صورتش از دور هویدا بود و سفیدی موها خبر از نزدیکی زمستان عمری می داد که خیلی زودتر در روحش رخ داده است . . .
دست وپایش درد می کرد . تحمل شنیدن حتی آرامترین صدا را نداشت . ساعتها کتاب خواندن به دقیقه ها رسیده بود . حوصله ای برای شنیدن موسیقی نمانده بود . آمد و شد تکراری آدمها مثل رژه ی دل آزار ارتش بود برایش . . .
به زحمت مجبورش کردند به چکاپ کامل پزشکی برود و تمام آزمایشها را انجام دهد . . .
. . . چندین بسته دارو را روی میز ریخت و گاهی با بی حوصلگی تمام از هر کدام دلش می خواست می خورد .
. . . کاغذ آزمایش همه چیز وجود انسان را نشان نمیدهد . . .
. . . از همه چیز خسته شده بود .
+ نوشته شده در
86/10/12ساعت 11:52  توسط محمد طاهری
|