داستان کوتاه : مادر
. . . بعدها فهمیدم اون روز توی خلوت خودش عالمی داشته با عکسهای قدیمی . . . آخه اون 3 ماه قبل مادرش رو از دست داده!!!!!
داستان ...شرح احوال شخصی و نظرات اجتماعی
. . . بعدها فهمیدم اون روز توی خلوت خودش عالمی داشته با عکسهای قدیمی . . . آخه اون 3 ماه قبل مادرش رو از دست داده!!!!!
از آنچه درباره اش نتوان سخن گفت باید به سکوت
درگذشت (ویتکنشتاین)
دم دمان غروب بود که ؛ بخشیدم همه ی مال دنیا را یکجا به تمام مردم دنیا
. . . مال دنیا آدم فسرده را چه کار !
باران می بارید دیشب که ، یک جا ، سند زدم تمام زمینهای عالم را در " محضر شماره ی دو " به نام همه مردم دنیا .
. . . در محضر دو چشمان ترم .
دیشب غذا نان خوردم و پیاز . . . و سر روی بالشی گذاشتم که بوی خاک می داد . بالش که تنها ارث پدارنم بود به من .
. . . وه چه چسبید این غذا . .. وه چه خوب بود این خواب
. . . روزگار گذشت و نشد آنچه او می خواست .
همه چیز به هم ریخت اما رهایش نمی کرد لحظه ای یاد او .
حالا اما یک دلخوشی دارد .
اینکه با او زیر یک سقف زندگی می کند و خانه ای دارند خیلی بزرگتراز یک چار دیواری محقر .
. . . زیر سقف آسمان . . . .خانه ای به وسعت جهان
. . . پر از خون شده بود
باورش نمی شد این رد پنجه ی همان کسی باشد که یکسال قبل ادعا می کرد عاشق اوست .
. . . دیشب برای هزارمین بار در این خانه دعوا شد