وداع
کوه بلند هر روز مهجور تر از قبل ؛ برفهایی را که تاخت و تاز بی رحم سرتاسر زمستان بر گرده اش می نشاند تنها با امید وصل آفتاب تحمل می کرد .
اولین روز بهار که پس از سه ماه سرمای عجران ؛ خورشید عیان تر از همیشه بر تیغ کوه خود نمایی میکرد ، سنگ ریزه ها ی کوهپایه که از کنایه های برف زمستان در امان مانده بودند مژده ی وصآمدن محبوب را بر فراز کوه رساندند .
هر قدر بر نور محبت آفتاب افزوده میشد ، کوه بلند در حالی که عرق سرد شرم از گونه هایش می چکید اندکی از چادر ضخیمش را پس می زد .
غروب آخرین روز تابستان که ستیغ کوه در اندیشه ی ظهر فردا و نمایان کردن تمام قامت خویش در برابر چشمان یار فرو رفته بود ، خورشید که سالهاست در انتظار وصال او می سوزد ؛ آرام وغم انگیز با صخره ها و سنگریزه ها وداع کرد .
اولین صبح پائیز که انتظار دمیدن خورشید بر فراز کوه موج می زد ؛ صخره هاسنگریزه ها بغض گلوی خود را فرو می خوردند .
+ نوشته شده در
86/01/28ساعت 17:1  توسط محمد طاهری
|
" تو "
اين بار تصميم گرفته بود بهترين هديه را برايش بخرد .
. . . توي خيابان راه افتاد . ويترين هر مغازه نظرش را جلب مي كرد . هر رنگي را جذاب مي ديد . هر اندازه اي مناسب مي نمود . هرلباسي به قامتش برازنده به نظر مي رسيد . احساس اينكه هر كدام از چيزهايي كه مي ديد او را خوشحال مي كند اراده اش را براي خريد محكم تر مي كرد .
. . . چند روز گذشت . . . همه جا رفت . . . همه چيز را زير و رو كرد .
. . . دست آخر تصميم اش را گرفت . شبي كه هديه اش را داد؛ تنها يك جمله گفت :
- " . . . مواظب هديه ي من باش "
وقتي كادو را باز كرد صورت خود را در آينه ديد .
+ نوشته شده در
86/01/28ساعت 15:11  توسط محمد طاهری
|
در جمع گرم فامیلی ؛ هر کس خاطراتِ . . .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
86/01/19ساعت 15:26  توسط محمد طاهری
|
+ نوشته شده در
86/01/01ساعت 20:13  توسط محمد طاهری
|