" نظر" !!
درويشي زير آسمان ميخوابيد وروي زمين و طعام مسكينان مي خورد . روي اندازي نه و زير اندازي نه !
كسي ورا به سرايش ميهمان كرد . درويش پذيرفت بدان شرط كه با همان طعام ِ ساده ي هميشه ودر حياط خانه و روي زمين از او پذيرايي شود.
روز موعود ،درويش به ميهماني رفت . صاحب خانه طعام اندرباغچه و در ميان بوته هاي خاشاك نهاده و اين بهانه آورد كه "اندروني" مشحون از نامحرمان است و "بيروني " را جايي جز آنجا نباشد .
درويش قدري تعلل كردو پذيرفت كه زيلويي بسيار فرسوده بياورد و بر روي خس و خاشاك بگستَرَد . . .
چون آفتاب به وسط آسمان رسيد ، بازميزبان بهانه آورد كه رفتن به زير سايه هيچ ميسر نباشد كه نامحرم در سايه خفته است .
درويش بازملول گشتي و ملحفه اي از وي ستاندي و چند چوب علم كرد و بر روي آنها انداخت تا سايه اي از بهراستراحت مهيا شود .
چون ميهماني به آخر رسيد ؛ميزبان درويش را خواست تا هرهفته درآن زمان ورا مفتخر به حضورخويش كندواندر باب فضايل درويش و بركات حضوروي سخن ها راندووي رابراي ميهماني هر هفته مجاب كرد.
* * *
هفته ي بعد درهمان روزدرويش به خانه ي ميزبان درآمد وبديد همان زيلوي كهنه دركناري گسترده و با لشي گذارده و سفره آرايش كرده بر طعام مسكينان وطعامي دگر.
به پرخاش صداي بلند كرد كه :
" اي مردك خواهي رهِ چهل ساله به يك روز نابوده كني ؟!زيلو بردارودركناري بفِكن! غذاي مستكبران نيز هم" !
مرد دست در شانه ي شيخ كرد و گفت :
" يا شيخ : زيلو همان زيلوي كهنه ي آن روز است نه زيلوي اعلاي يمن ؛الغرض چون آنروز كلامي نفرموديد، امروزهمان گستردم . بعد خود ميدانيد زمين پر ازريگ است گفتم به پاي مخدوم عزيز رنجه وارد نيايد .طعام دگر نيز در "اندروني" طبخ شده بود وچون در قوم ما كراهت دانند كه بوي طعام در خانه پيچد و ميهمان از آن تناول نكند ؛ در حضور نهادم به احترام سنت پدري.
درويش با ميلي پذيرفت ونشست و طعام خوردو مهياي استراحت گرديد .
ميزبان برفت واندكي بعد كه درويش به خواب رفته بود باز آمد و ملحفه راآرام بر روي انداخت .
. . . بيداري درويش همانا و فغان وآه همانا كه :
" اي مرد تو قسم چهل ساله بشكستي و.احمق مگر نداني كه روي انداز من آسمان است ؟!
ميزبان بيچاره گفت :
"اي شيخ دراويش ! ديدم آن روز همين ملحفه نزدتان بود دگر باره همان آوردم ليكن چون در خواب بوديد جسارتي چنين كردم.
درويش اسباب جمع كرد و گفت :
"هفته ي بعد بدان شرط خواهم آمد كه چنين نكني !
ميزبان دست وي بوسيد وملحفه اي كه درويش بر روي انداخته بود بدست وي متبرك ساخت و از او باز خواهش كرد براي روز ي دگر در هفته اي دگر . . .
* * *
دگر هفته باز درويش آمد وباز همان ديد كه هفته ي پيشين ديده بود وزيلويي گسترده اما نه آن زيلوي معهود .
دگرباره عتاب كردي وجواب شنيد :
"يا شيخ ! ازفضيلت حضور شمادر اين سراي ،مسكينان شب وروز مي آيند وطلب اطعام و صدقات ميكنند ،از قضا "اندروني " زيلوي كهنه را روز رفته به مسكيني دادند اين زيلواز اتاق آوردند تا به پاي شيخ متبرك گردد و طعام نيزاز مانده ي اطعام فقراست نه آنچه از بهر ميهماني گرد آمده باشد "
درويش نشست وخورد وملحفه سابق خواست تا بيارَمَد.
مرد گفت :" يا شيخ ! اهل خانه ،ملحفه را_ كه بدست مبارك متبرك شده بود _ پاره پاره كرده و ميان خويش تقسيم نمودند.ملحفه ي بتازگي برايم آورده اند متبرك به پرده خانه ي خدا اينرا پبذيريد !
درويش چشم درشت كرد وگرفت و آرميد .
* * *
وضع بدين منوال رفت وهر هفته درويش مي آمد و مي رفت .
. . . چند ماهي گذشت .
روزي مريدي از خيل ارادتمندان شيخ از درب خانه ي ميزبان ِ هر هفته ي او ميگذشت ؛ بهت زده وحيران صداي بلند كرد و پرسيد :
- " يا شيخ ! شما را ميبينم نشسته بر فرش ابريشمين و تكيه بر اريكه ي آراسته زده وتحت ظل برگ نخل و طعام مستكبران ميل ميكنيد ؟ يا خيالات است وخواب مي بينم ؟؟!!
شيخ ، تكيه كرده بر بالشي از پر قو در آن حال كه ماهيچه به دندان ميگرفت گفت :
- " نه اي مريد!تو را راه خويش بايد و بزرگان را راه خويش؛در مقام سالكان و واصلان ؛ ميان اين و آنچه سابق مشهود بود فاصله اي نيست . . . ميان ما و زمين ِ سخت چند انگشتي فاصله است ،بافته از زيباترين مخلوقات خدا وميان ما و آسمان يك انگشت حائل بيش نيست از برگ درختان سبز ،آنچه بر سفره مي بيني همه از نعمات اويند همان گونه كه طعام مسكينان ! ... واين زنان تا روز پيش طعام تا پشت پرده مي آوردند و امروز از بهرآسايش تا نزد سفره مي آورند چرا كه درويش ِ خداجوي را مردم آزاري نشايد . . .
مريد انگشت بر دهان گرفتي ومي گزيد و با خود ميگفت :
- " هآي تا ما كي به مقام شيخ دراويش برسيم !!
وتعظيم كنان ميرفت كه شيخ از دور دست فرياد كشيد :
-" بر سر هر خوان كه نشيني مشمول نظر ومراد صاحب خوان خواهي شد "