تبليغاتX
فردای نو

فردای نو

داستان ...شرح احوال شخصی و نظرات اجتماعی

دانش آموز در فرانکفورت

دانـــش آمــوز در فرانـــکــفورت

شاید خیلی هایی که خواننده ی مجازی این دفترچه من اند ندانند که روزگاری نویسنده ی این خطوط (قریب پنج سال ) معلم بوده در مقطع راهنمائی .

علوم اجتماعی تدریس می کرده و ادبیات و گاه ناظم مدرسه بوده است .

نمی خواهم درباره ی آن دوران سخن بگویم اما همین اندازه بگویم که وقتی فهمیدم این آموزش آن آموزش مطلوبی نیست که اجزاء برای یک سیستم کارآمد بسازد و بیشتر از آن فهمیدم که اولا به شدت سیستم آموزش عقیمی داریم و ثانیا گوینده اگر به آنچه در کلاس می گوید به خوبی معتقد نباشد قرانی نمی ارزد . . . بیرون زدم از آموزش و پرورش . . . در شرایطی که برای دیگران خیلی آرمانی بود . .  قدری مانده تا به طور رسمی به استخدام در آمدن در وزارت آموزش و پرورش .

سالهای بعد دیدن دانش آموزانی که برای خودشان کسی شده بودند برایم خیلی جذاب بود و هنوز هست . کسانی که لااقل ده سال قبل شاگرد سوم راهنمائی مدرسه بودند حالا دانشجوی کارشناسی ارشد بودند یا کار وباری به هم زده بودند . 

اسم خودم را معلم نمی گذارم اما توی همه ی کلاسها معمولا معلمها تفاوت دانش آموزان نخبه و باهوش را خیلی زود تشخیص می دهند . 

یادم هست که سال 78 از میان همین دانش آموزان راهنمائی گروهی را دست چین کردم ( و نه لزوما درسخوان ها را ، بلکه فهمیده ها را ) و جلسات هفتگی می گذاشتم که بیایند و دور هم بنشینیم و حرف بزنیم در مورد مسائل روز و دغدغه هاشان .

. . . یادش خوش . . . چه نشستهای خوبی بود .

دانش آموزی داشتم به نام افشین غفاریان .

توی همین مشهد ما رفت کلاس بازیگری . خوب یادم هست که اومد و قبل از رفتن به این کلاس از من مشورت گرفت. دبیرستان رفت و بعد از مشهد (این شهر عقیم !) کند و رفت تهران . در دانشگاه هم تئاتر خواند و به زبان انگلیسی خوب مسلط شد . 

از همان بچگی مصمم بود .

از وقتی رفت تهران یکی دوباری باز دیدمش تا این بار حدود یک سال قبل از طریق فیس بوک باز پیداش کردم .

در بی آر تی تهران قرار گذاشتیم . قدم زدیم . نا امید نبود اما سربازی رفتن را مرگ هنرمند می دانست .

آخر افشین در طول این سالها بیکار نمانده بود . کار کرده بود . روی صحنه رفته بود بارها . نمایش به زبان انگلیسی اجرا کرده بود به سبکی که من نمی دانم چیست .

می گفت فرض کنیم که رفتم سربازی ،وقتی برگشتم توی این کشور چه امیدی برای پیشرفت من هست ؟

 زمانی که ما با هم قدم زدیم و او درد دل می کرد هنوز انتخابات نشده بود.

انتخابات که شد او هنوز تهران بود .

دید که مردم را می زنند . دید که کنارش گلوله خورد هموطن اش . دید که آنچه البته به جائی نرسید فریاد بود .

سه ماه قبل آمد مشهد .

زنگ زد . گفت می خواهم ببینمت . آمد و گفت برای اجرای یک نمایشنامه باید به جشنواره ی تئاتر مولهایم روهر (در آلمان ) برود و چون سربازی نرفته باید وثیقه بگذارد .

ولی . . .

. . . ولی نمی خواهد پس از اجرا برگردد . می خواد برود می خواهد بگریزد از این دام . از این حصار بگریزد .

نگران دانش آموزم شدم . آمدیم با هم پای اینترنت . ارتباط گرفتم با محمد میردامادی که غرب و لوازم مهاجرت را به خوبی می شناسد  . سالهاست فرانسه زندگی می کند و خود به نوعی قربانی نگاه عدالت محورانه ی (!!! × 1000) دولت احمدی نژاد شد و اکنون به سختی در غرب با عزت روزگار می گذراند .

میردامادی راهنمائی اش کرد که بی خرد دست به این کار نزند . گفت که گرفتار مصائبش می شود .

گفت که آینده نگری کند و برای طولانی مدت و قانونی راهی پیدا کند .

دانش آموز اما انگار از ایران بدش آمده بود .

دانش آموز رفت آن شب از خانه ی من . گفتمش برو اما حتی اگر می خواهی برنگردی با فکر برنگرد .

یادت بماند که روزی این سختی ها را می دانستی و باز قبول کردی رنج راه را .

. . . امروز بعد از چهار ماه آمدم پای اینترنت .

روی خط بود .  . .

افشین سلام ! خبری ازت نیست . کجائی ؟ 

گفت : سلام . فرانکفورتم . . .

آری . دانش آموز من از ایران رفت . برای همیشه .

افشین غفاریان را مدتها بود بسیاری از هنرمندان غرب با این سایت می شناختند اما خودش را ندیده بودند . برخی هنرمندان از لهستان و انگلیس و فرانسه او را می شناختند .

اما او اسیر بود در ایران .

آخر او سربازی نرفته بود !!!

او باید می رفت به اجباری . . . والا ایران در مقایل آمریکا و انگلیس چگونه باید مقاومت کند ؟؟ چگونه اگر مردم مقاومتی کردند با همین به اجباری رفته ها آنها را لگد مال کند ؟!

افشین رفت از ایران چون از حصار متنفر بود . من این را از همان بچگی در نگاههای آن پسرک معصوم خوانده بودم .

افشین رفت از ایران چون نمی توانست باز در خیابان انقلاب تهران راه برود و تداعی نکند لحظه ای را که در کنارش دیده بود افتادن کسی را که گناهش این بود که دیکتاتوری را لعن می کرد . 

افشین رفت چون یادش می آمد هر شب از خونهایی که کف همین خیابانهای تهران پاشیده بود کمتر از پنج ماه قبل . 

افشین راه دانشکده ی هنر را تا خانه دیگر دوست نداشت چون بوی گندقدرت طلبی از آن استشمام می کرد .

افشین از ایران رفت . تئاتر ایران باز گوهری را از دست داد .

همانگونه که از این گوهرها دریا دریا از دست داده بود و هنوز هم خواهد داد .

افشین غفاریان . . . همان دانش اموز معصومی که می توانست امروز ذخیره ای برای فرهنگ و هنر این کشور باشد . . . اکنون در فرانکفورت است  . . .

در آخرین صحنه ی نمایش اش در جشنواره ی تئاتر مولهایم روهر (در آلمان ) با دستبند سبز به روی صحنه رفت و با زبان آلمانی فریاد آزادی ایران و همبستگی با مردم ایران بر آورد . 

آری ، امروز که من این ها را از میدان شهداء مشهد می نویسم ، افشین غفاریان ، دانش آموز من در فرانکفورت است . . .

دلم می سوزد برای این کشور .

دلم می سوزد برای فرهنگ اش .

دلم می سوزد برای هنرش .

دلم می سوزد برای تاریخش .

دلم می سوزد . . .

-----------------------------------------------------------------

مرتبط : 

تصویر افشین غفاریان بالای صحنه ی تئاتر با دستبند سبز و در حال سر دادن شعار آزادی برای ایران و همبستگی با ایرانیان 

(توضیح : بعد از انجام این حرکت تمام حاضران در سالن دستشان را به علامت پیروزی بالا می آورند و به افشین هم نوائی می کنند )

افشین غفاریان در بلاگ اسپات

خبر اجرای تئاتر توسط گروه ایرانی در سایت آلمانی زبان دویچه





+ نوشته شده در  88/07/29ساعت 16:23  توسط محمد طاهری   | 

مدارسی با دوربین

در حاشیه ی نصب دوربین در مدارس 
+ نوشته شده در  88/07/18ساعت 19:2  توسط محمد طاهری   | 

تربیت شدگان وسترن . . . دست پرورده های نظام جمهوری اسلامی ایران

مهدی کلهر مشاور رییس جمهور در امور اطلاع رسانی و رسانه، در گفت و گو با ایرنا  گفته:

زمانی مهندس بیژن زنگنه معاون فرهنگی وزارت ارشاد شد و در یک سخنرانی اعلام کرد که جوانانی که ما تربیت کردیم هم اکنون در جبهه ها می جنگند؛ من  بعد از سخنرانی به وی گفتم این جوانان تربیت شده فرهنگ اسلامی شما نیستند، ظلم ستیزی این جوانان متاثر از فیلم های وسترن امریکایی و ایتالیایی است. 25 سال بعد جوان هایی را که با فرهنگ شما تربیت می شوند، خواهیم دید.

به نظرم اگر کسی وسط روز در میدان ولی عصر تهران بایستد و فریاد بزند : آهای مردم الان روز است . همه خواهند گفت دیوانه است .

بنده نیز به همین نمط در روز روشن اینکه تربیت شدگان نظام مقدس جمهوری اسلامی بعد از 25 سال به قول مشاور محترم رئیس جمهور چی شده اند چیزی نمی گویم . . . چون به واقع از خورشید عیان تر است !

این روزها خود زنی های مسئولین نظام برام مثل باقلوا می مونه . . .

همین طور که به جون هم افتادن هاشون برام یک شیرینی زهر آگینی داره . . .

+ نوشته شده در  88/07/08ساعت 0:44  توسط محمد طاهری   | 

مقادیر زیادی سرب به فروش می رسد

 از تلویزیون ایران و عوام زدگی بیش از حدش متنفرم .گاهی هم که تصادفی روشن می شود باز گواه های بیشتری بر این عوام زدگی و نفهم پنداری مردم پیدا می کنم و سریع خاموشش می کنم .

همین امشب از بد روزگار بر خوردم به بیست و سی ( که بعد از انتخابات با دروغ پروری هایش به کیهان تصویری معروف شده )

چون گزارش ویژه ای درباره وابستگی خاتمی و موسوی و کروبی و سید حسن خمینی و مشارکتی ها به انگلیس و آمریکا (والبته اعتراف و سعیده پور اقائی و . . . ) نداشت به ماجرای اخیر و پیچیده ی برنج های خارجی و آلوده بودن آن پرداخت .

لطفا به هوس نیفتید

قبل از آنچه در بیست و سی گذشت باید بگویم سرانه ی مصرف برنج در ایران به گواه معاون وزیر بازرگانی به ازای هر نفر 45 کیلو گرم است ( که 25 کیلو کمتر از سرانه ی مصرف جهان و آسیاست )

در اینکه برنج پایه ی غدای ایرانی به حساب می آید تردیدی نیست و اینکه قشر متوسط و پائین جامعه از پرداخت بهای برنج ایرانی که به طور قطع معذور است هیچ ، برنج نامرغوب خارجی را هم به زور می تواند بخرد .

پائین بودن سرانه ی مصرف برنج در ایران که اشاره شد خود گواه این مدعاست .

اما این بیست و سی محترم (!) امشب با سه نفر مصاحبه کرد :

1- وزیر بهداشت گفت : کلیه ی برنج های خارجی ای که اکنون در بازار هستند استانداردند اما برای ورود انواع دیگر باید دقتی مضاعف کرد 

لطفا با برنج خارجی آلوده این قدر پلو را تزئین نکنید :

2- مدیر کل استاندارد استان تهران گفت : امروز شورای استاندارد استان با حضور استاندار برگزار شد و قرار شد در این مورد تنها استاندار تهران با مردم سخن بگویند .

مدیر کل استاندارد تهران در پاسخ به مجری اخبار که پرسید : " بالاخره آلوده هست یا نه ؟ و اگر آلوده است سخن وزیر بهداشت چه توجیهی دارد ؟ "

گفت : " من متوقع بودم وزیر بهداشت برای گفتن این سخن از ما سوال می کردند و قطعا اگر مستندات محکمی برای آلودگی نداشتیم اعلام نمی کردیم "

3- استاندار تهران ( مرتضی تمدن) با محافظه کاری هر چه تمامتر گفت : ارائه ی اخبار دقیق تر در مورد آلودگی برنج های خارجی نیاز به بررسی نمونه های دیگری دارد که در دست بررسی است .

تا جائی که ذهنم یاری می کند ورود اغلب برنج های آلوده با برندهای 13 گانه اعلام شده به کشور در دولت احمدی نژاد شروع شد مارکهایی مثل :  آريا ، خاطره 181 ، مينو يك ، پاندا ، محسن، مه كلاسيك ، آفرين ، مژده ، كريستال ، جادوگر ، كمال ، ملكي و طوبا طلايي " .

اینها همان برندهایی هستند که به گفته ی مدیر کل استاندارد تهران با استانداردهاي بين المللي و داخلي مغايرت دارد .

اکنون پس از گذشت 4 سال از اولین ورود برخی از این برنج ها ، چون مثل همیشه سلامتی و امنیت مردم بی ارزش ترین چیز در کشور ماست ، به راحتی توسط ارگان نظارتی و حاکمیتی قوی ای چون اداره استاندارد اعلام می شود که این برنج های آلوده اند .

چگونه می شود وقتی برای ورود ذره ای مواد خوراکی به کشور تائیدیه استاندارد لازم است پس از 4 سال آقایان دلسوز به فکر سلامتی مردم افتاده باشند ؟

آیا پورسانت کسی این وسط خورده شده است که صدای حقیقت در آمده ؟!

این را نمی دانم . . . !

اما مدیر کل استاندارد اعلام کرده که این انواع برنج دارای مقادیر سنگین سرب می باشند .

با این حساب من و امثال من و تمام کسانی که از صدها هزار تن برنج وارداتی خارجی در تمام 4 سال گذشته استفاده کرده ایم اکنون احتمالا به منابع غنی سرب تبدیل شده ایم .

گرچه ایران (طبق اعلام منابع دولتی ) در فلز سرب خود کفاست اما اکنون احتمالا می تواند تا پایان برنامه توسعه روی در امد خوبی برای صادرات سرب از محل شکم محترم مصرف کنندگان برنج خارجی حساب باز کند

لطفا زعفران مثقال 20.000 تومان را خرج برنج آلوده نفرمائید

 اینجانب نیز اکنون از همین تریبون رسمی استفاده کرده و اعلام خودفروشی (بخوانید : سرب فروشی ) کرده و سرب درون خود را به فروش می گذارم .

+ نوشته شده در  88/07/02ساعت 0:10  توسط محمد طاهری   | 

عراق،عبرت تاریخ برای دیکتاتورها

عراق،عبرت تاریخ برای دیکتاتورها
صدام در تمام سالهای بعد از جنگ علیه کویت و بر هم خوردن روابط گرم با آمریکا تلاش می کرد جایگاه عراق را به عنوان یک ابرقدرت و مقام خانواده ی خود را به مثابه ی منجی ای برای عراق نگه دارد .

موج انتقادات متفکران و سیاستمداران عراقی در سالهای آخر حکومت صدام به سیاستهای تنش برانگیز صدام موجب بازداشت های پیاپی و کشتار های فردی و دسته جمعی ،و بشکل آشکار و مخفی ایشان می شد .

بدنه ی مخالفین و منتقدین صدام در سالهای آخر تا پشت درب اتاق فرماندهی او نیز پیش رفته بود .

اطرافیان وی در سطوح بالای کشوری همواره از وی می خواستند برای آنها توضیح داده شود که آیا براستی عراق سلاحهای اتمی مخفی دارد ؟ اگر دارد چه ابعادی برای مبارزه دارد و اگر ندارد چرا صدام با اعتماد به نفس کامل در مقابل تهدیدات جدی غرب و آمریکا ایستاده است و دم از حفظ مرزهای خود می زند و اینکه آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند !

سياست «بازدارندگي به وسيله ابهام»

صدام با اين اميد كه بازرسان تسليحاتي سازمان ملل هيچ دستاوردي در عراق نخواهند داشت، اجازه داد كه اين بازرسان به هرجا كه مي خواهند دسترسي داشته باشند.

با اين حال گردن گذاشتن صدام به خواسته هاي غرب، كامل و بي نقص هم نبود. گزارش ها و اظهارنامه هاي عراق براي سازمان ملل درباره زرادخانه هاي تسليحات مخفي اغلب كهنه و ناقص بودند. صدام اجازه نمي داد كه دانشمندان عراقي كشور را ترك كنند و مسئولان سازمان ملل در منطقه اي خارج از كنترل دولت با اين دانشمندان گفت وگو كنند.

هدف ديكتاتور عراق از يك سو حفظ قدرت بازدارندگي در برابر ايران و از سوي ديگر همكاري با بازرسان براي اجتناب از وقوع جنگ بود. صدام همزمان مي خواست بخشي از ابهامات را هم حفظ كند.

صدام همزمان مي خواست بخشي از ابهامات را هم حفظ كند و اين همان استراتژي بود كه «ژنرال حمداني» در يك مصاحبه تلويزيوني از آن به عنوان سياست «بازدارندگي به وسيله ابهام» نام برد.

گواه این مدعا ااین است که کالین پاول تصاوير و نوارهاي ضبط شده مكالماتي را به عنوان سند و مدرك ارائه كرد كه حاكي از تلاش عراقي ها براي پنهان كردن و پاك سازي سايت هاي مشكوك تسليحاتي بود

مدارکی که بیشتر از واقعیت دروغ بزرگ صدام وحلقه ی پیرامونی به فرماندهان جزء و مردم بود . 

توهم کودتا و شورش و تکیه به پسران

 صدام در روزهاي آخر هم نگران كودتا و شورش داخلي بوده و حتی از خيانت فرماندهان و سربازانش هراس داشت. او تصميمات مهم و حياتي را خودش مي گرفت و براي مشورت نظامي به پسرانش تكيه مي كرد. وزیر دفاع دولت صدام در اعترافاتش گفته بود : در بازجويي هايش با اشاره به پسر صدام گفته است: "من به دستيار قصي تبديل شده بودم و فقط اطلاعات را جمع  آوري مي كردم و به او منتقل مي نمودم."

تدابير امنيتي كه صدام به اجرا مي گذاشت چنان پيچيده بود كه گاه سردرگمي نيروهايش را به دنبال داشت.

از جمله موارد عجيب در رفتار صدام مرموز عمل كردن او بود. ديكتاتور عراق چنان مرموز بود و اطلاعات را سربسته نگاه مي داشت كه در روزهای آخر نزدیک به حمله ی آمریکا رهبران ارشد نظامي اش از شنيدن اينكه عراق سلاح كشتار جمعي ندارد، حيرت زده شده بودند.

حتی صدام اجازه نمي داد كه دانشمندان عراقي كشور را ترك كنند!


فرماندهان نالایق اما وفادار

صدام يك ژنرال كم توان و مشهور به شراب خواري را در رأس گارد ويژه جمهوري قرار داده بود و حفاظت از پايتخت را به او سپرده بود. تنها دليل انتخاب اين فرمانده بي كفايت، وفاداري او به صدام بود. صدام همچنين بر تك تك جزئيات جنگ به صورت مستقيم نظارت و فرماندهي مي كرد و به هيچ يك از فرماندهان اجازه نمي داد بدون اطلاع او نيروها را از بغداد جابه جا كنند. همچنين ارتباطات همه فرماندهان نظامي زير نظر مستقيم صدام قرار داشت.

نیروهای فدائی رهبر و سرکوب مخالفین

با رنگ باختن اين برنامه ريزي هاي متعارف دفاعي و نظامي و تأكيد و تمركز صدام بر توجه به تهديدات داخلي، يك نوآوري و طرح جديد بروز كرد و آن ايجاد نيروهاي شبه نظامي فدائيان بود. يكي از اهداف اصلي اين نيروها كه به اسلحه، موشك و مواد منفجره دستي ديگر مجهز شدند، حفاظت از مقرهاي حزب بعث و تحت كنترل داشتن شيعيان در صورت بروز شورش بود. قرار بود اين نيروهاي شبه نظامي كنترل اوضاع را به دست آورند و شرايط را آرام كنند. فعاليت نيروهاي "فدايي " بدون اطلاع فرماندهان نظامي ديگر انجام مي شد. فداييان به رهبري عدي پسر صدام نقش مهمي در بقاي حكومت بعث داشتند.

اينها جزئيات اطلاعاتي است كه مقامات پنتاگون با دقت و پيگيري جمع آوري كرده اند تا به چگونگي فعاليت صدام و اداره كردن جنگ از سوي او آگاه شوند.

با نزديك شدن جنگ، صدام تلاش ها و تدابيرش را براي سركوب شورش هاي احتمالي تشديد كرد. واحدهاي شبه نظامي فدائيان با همه تسليحاتشان در جنوب عراق مستقر شدند و صدام عراق را به چهار بخش تقسيم كرد كه رهبري هر يك را يكي از اعضاي محفل داخلي خودش به عهده گرفت. هدف از اين كار كمك به دولت درمقابله با چالش ها در آن شرايط بحراني بود.

دست کم گرفتن دشمن و توهم قدرت

تحليلگران و گروههاي تحقيق آمريكايي که بيش از ۱۱۰ مقام مسئول عراقي و افسر نظامي اين كشور را در شرایطی که احساس راحتي كامل داشتند بازجويي كرده اند  و اطلاعات مخفي آنها ار طی مدتی طولانی و سیکل آرامی بدست آوردند.از نظر مسئولان نظامي آمريكا اين اطلاعات بسيار باارزش و موثق است چون صحت آنها از طريق تكرار شدن از زبان مقامات متعدد در بازجويي هاي جداگانه به اثبات رسيده است. نسخه محرمانه اين گزارش در آوريل ۲۰۰۵ آماده شد. اين گزارش كه با نام «عمليات آزادي عراق از نگاه عراقي ها» تهيه شده، نشان مي دهد صدام احتمال يك حمله تمام عيار از سوي آمريكا را دست كم گرفته بوده است.

طارق عزيز معاون سابق نخست وزير عراق به بازجويان آمريكايي خود گفته است: «چند هفته پيش از حملات به عراق، صدام هنوز فكر مي كرد كه آمريكا از نيروي زميني براي اين جنگ استفاده نمي كند و اين احتمال را بسيار دور از ذهن مي دانست. به اعتقاد صدام آمريكا وارد جنگ زميني نمي شد چون كاري بسيار پرهزينه بود.» اما دقيقاً اين اتفاق افتاد و محاسبات صدام درست درنيامد.

نگراني های حداقلی :

 اعضاي محفل داخلي صدام هم بر اين باور بودند كه حمله آمريكايي ها در صورت عملي شدن، فقط يك بمباران شديد براي تصرف چاه هاي نفت جنوب خواهد بود. هيچ كدام حتي فكر اين را هم نمي كردند كه قرار است سربازان آمريكايي مرحله به مرحله و آنقدر سريع به قلب بغداد برسند. البته صدام گام هايي براي اجتناب از وقوع جنگ برداشت. همزمان با جريان داشتن تلاش هاي ديپلماتيك از سوي فرانسه، آلمان و روسيه براي جلوگيري از وقوع جنگ، صدام پيشنهاد نظاميانش براي مين گذاري خليج فارس را رد كرد چرا كه از آن بيم داشت كه دولت بوش از اين اقدام به عنوان بهانه اي براي حمله استفاده كند.

. . . و دست آخر :

و دست آخر در سال 2003 آمریکا به عراق حمله کرد .

 صدام در 15 دسامبر 2003 دستگیر شد 


و در صفحه ی آخرین عمرش در 30 دسامبر 2006 اعدام شد . 

+ نوشته شده در  88/06/25ساعت 18:22  توسط محمد طاهری   | 

کشیشان مسیحی و دستگاه قضای ایرانی

من مدتها (در مشاغل مختلف ) به کار آزاد مشغول به کار بودم . به همین دلیل دوستان بازاری زیادی دارم . این فکر که صاحبان مشاغل آزاد و بازاری ها اهل تفکر و مطاله و سیاست نیستند و فقط به فکر پر کردن دخل روزانه شان هستند فکر بسیار اشتباهی است .

غیر از سخنان ارزشمندی که من هر روزه نزد این دوستان بازاری از تحلیل مسائل سیاسی و مسائل روز و امور اقتصادی کشور می شنوم بسیاری از آنها را می شناسم که بیشتر از خیلی از دوستان دانشگاهی و فرهنگی من اهل مطالعه و تحلیل اند .

یکی از همین دوستان بازاری ام که سوپر دارد به طور میانگین هر چهار روز یک کتاب را می خواند و باز زنگ می زند که : " کتاب جدید چی داری " ؟!  

چندی قبل در مغازه ی یکی از این دوستانم نشسته بودم . به برکت اقتصاد شکوفا و نقدینگی استانداردی که نزد مردم است (!!!) حدود سه ساعت گذشت و خبری از یک مشتری هم نشد !!

در این خلال حرفهای بسیاری رفت .  و نیز سخن رفت از اینکه دستگاه قضای کشور ما که هیچ کس در وضعیت نابسامانش شک ندارد چه راحت با پادرمیانی کار چاق کن ها و واسطه ها پرونده های مختلف (مالی و فسادهای اجتماعی و . . . ) خاتمه پیدا می کند و مجرم باز به اجتماع باز می گردد بی انکه کمترین تلخی طعم مجازات را چشیده باشد .

این دوست بازاری ما میگفت :" روزگاری در ابتدای جوانی وقتی تنوع و اختلاف ادیان برایم جذاب بود با خودم می گفتم این مسیحیت و کشیشان مسیحی چه کار احمقانه و دور از عقلی می کنند که هر کس می رود و در خفا و نزد کشیش به گناهانش اعتراف می کند و کشیش او را پاک از خطا روانه   می کند . . . امروز اما می بینم برخی از قاضیان دستگاه قضا با گرفتن پول از واسطه ها و کار چاق کن ها برخی جرمهای اجتماعی را نادیده می گیرند(و در واقع دارند او را می بخشند)! "

به گمان این دوست ما کاری که کشیش در خفا انجام می دهد (ولو اینکه با عقل و مبانی دینی ما جور در نیاید) اخلاقی تر است از کاری که برخی قضات ما انجام می دهند .

چگونه می شود برخی جرمهای اقتصادی و اجتماعی که وابسته به سرنوشت ، امنیت و آرامش جامعه است را براحتی با دریافت پول بخشید ؟

وقتی از مغازه ی این دوستم بیرون آمدم فکر می کردم آنهائی که گمان می کنند فقط با قشر دانشجو و استاد دانشگاه و معلم و تحلیلگران سیاسی مشکل دارند بیایند یکایک این مغازه های حاشیه ی خیابانها را رصد کنند و حرفهایشان را بشنوند .

مضاف بر اینکه با سیاست مشعشع آقایان در طول این سی سال ، بسیاری از کسانی که پشت دخل می ایستند کارشناس و کارشناس ارشد این مرز پر گهر اند !

+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 17:28  توسط محمد طاهری   | 

امروز ۱۵ شهریور است

سی سال قبل ،در بیمارستان مادر ، در خیابان کوهسنگی مشهد ، من، محمد طاهری ،شروع شدم .

مادرم از تهران به مشهد آمد . من با فاصله ی کوتاهی از خواهرم به دنیا آمدم .خودش می گفت وقتی به دنیا آمدی پرستار از پاهایت گرفت و آورد جلوی چشمم و گفت ماشاء الله عجب قدی داره ! (شاید یادش رفت بگوید حیف که از عقل بی بهره است )

مادرم می گفت با دیدنت اشک از چشمانم جاری شد . . .

گفتم چرا ؟ گفت بزرگ کردن دو بچه ی کوچک در غربت خیلی برایم سخت بود . . .

پیش بینی روزهای سخت را همان دم کرد مادرم .

روزهای سخت چندان طولی نکشید که آغاز شد .

پدرم در متن انقلاب و جنگ غیر از کار اداری اش به مبارزه و تدریس مبانی اسلام در جلسات پر شور سالهای اول انقلاب و زندانهای مملو از افکار التقاطی پرداخت .

همان روزگار ،پدر ،پولی را که به عنوان حق التدریس به او پرداخت می کردند نمی گرفت و این کار را وظیفه ی خود می دانست و دوستان روحانی او با طیب خاطر این پول را می گرفتند .

۵ سالگی ام را به خوبی به یاد می آورم که پدر ، من و خواهر و مادرم را در خانه ای ۵۰۰ متری در بیابانی به نام رضاشهر ( که هنوز دو یا سه خانه بیشتر در بولوارهای اصلی اش بیشتر نبود ) به عشق کار برای انقلاب و کشور رها می کرد و یکی دو ساعت از نیمه شب گذشته به خانه می آمد  . . . و مادرم از ترس می لرزید .

جبهه رفتن های پدر سختی زندگی مادر و دو فرزند کوچک را در شهر غریب بیشتر کرد .

تنهائی در خانه ی بزرگی که هر شب سگهای ولگرد دور تا دورش زوزه می کشیدند مادرم را از پای درآورد.

چندین بار خانه ی ما محل جولان دزدی های شبانه شد و مقادیر زیادی از داشته ها را برد .

هر بار مادرم می لرزید و می ترسید . . .

۱۴ خرداد ۶۸ را خوب بیاد دارم که خانه ی ما محل عزاداری خانمهای رضاشهر برای آقای خمینی شد .

جنگ که تمام شد از اصول انقلاب یک کتاب شعار باقی ماند و همه چیز بر هم ریخت . قیافه ها عوض شد . تلویزیون عوض شد . شعارها عوض شد . هاشمی رئیس جمهور شد . . . وهمه چیز شد اقتصاد .

یادم هست . . .خوب یادم هست که مادرم برای گرم کردن اتاق های خانه نفت کافی نداشت و پدرم که آن زمان مدیر کل کمیته امداد امام بود خود را بر دیگران و بر فقرا رجحان نمی داد برای آوردن نفت بیشتر .

یادم هست که پدرم با ماشین دولتی حتی در بین مسیر برای خانه نان هم نمی خرید .

گاه با قطار درجه ۳ با صندلی های چوبی به دیدن فامیل مادری به تهران می رفتیم . هیچ وقت نه مادرم به پدر می گفت ما را با هواپیما بفرست و نه پدرم چنین کاری میکرد .

کاری که در آن زمان برای یک مدیر کل خیلی سخت و سنگین نبود .

پدر ،به سازمان برنامه و بودجه ،محل اصلی کارش برگشت .

در این اوضاع و احوال و در دولت هاشمی رفسنجانی ( همینی که اکنون ماوای مردم شده !!!)به دلیل انتقاد از سیاستهای غلط مالی و برنامه های غیر کارشناسی مدیر کل برنامه و بودجه وقت و مسامحه های مالی وی به سمنان تبیعد کردند . . .

روزی که بعد از دو سال مرخصی بی حقوق پدرم راه سمنان را در پیش گرفت هرگز فراموش نخواهم کرد .

روزگاری که به لحاظ مالی دستی تنگ داشتیم و مادرم هنوز تمام سختی ها را بجان می خرید برای آرمانهای پدر . 

کشور به گونه ای پیش رفت که ادبیات پدر و دوستان پدر که عمری سالم و شرافتمندانه زیستند و قرانی از بیت المل جابجا نکردند و از لحظه ی انقلاب تا جنگ و پس از جنگ همراه جریان مردم بودند دیگر خریداری نداشت .

دو سال پدرم در سمنان زیست و مادرم بار تنهائی و کمبودهای مالی را بر دوش کشید .

پدر برگشت ،چند سالی در اداره پست و سالهای آخر را در دانشگاه کار کرد تا بازنشست شد . 

اکنون وقتی به موهای سپید مادرم نگاه می کنم او را مستحق این همه عذاب ، تنهائی و سختی در نظامی که همسرش ( و پدر من ) همه چیزش را برای آن فدا کرد نمی بینم .

اکنون آن مدیر کل باند باز و مصلحت اندیش و ریاست طلب که روزگاری برای مدیران مافوقش گوشت بر اجاق باد می زد تا کباب شود بعد از انحلال برنامه و بوجه معاون حمل و نقل و ترافیک شهردار مشهد شده . همان کسی که کمترین انتقادات را تاب نیاورد . اکنون دوستان نزدیک پدر در تدریس علوم اسلامی در زندانها ، همانها که از خیر پول تدریس به زندانی ها نمی گذشتند معاون حقوقی و قضائی قوه قضائیه شدند .

اکنون دستهای مادرم به لرزه افتاده است در حالی که اصول و هنجارهایی که مادرم به خاطرش تنهائی و رنج و تنگدستی را تاب آورد جائی درکشور ندارند .

اکنون این مادر هنوز نگران آینده پسر سی ساله ی خود است که آیا دستش به دهانش خواهد رسید ؟

 مادرجان : امروز نه تنها تو که مادران بسیاری داغدیده ی فرزندان خویشند .

مادرم اگر امروز پسرت در پیش چشمانت راه می رود و تو تنها نگران آینده ی اوئی مادر سهراب اعرابی ها و ندا آقا سلطان ها و دهها تن از این گل های شاداب وطن سر به تیره ی خاک گذارده اند .

مادر خوبم : متاسفانه باید با تو بگویم رنجی را که در بدو تولد من برایش اشک ریختی هنوز تمام نشده است و روزهای سخت ما هنوز ادامه خواهد داشت .

مادر عزیزم : روزهای سختی که پدر کشید و انتقادات او را تاب نیاوردند امروز به تمام ایران سرایت کرده است . امروز نه انتقاد پدر که انتقاد هیچ کس را تاب نمی آورند .

مادر جان : امروز درد غربت تو به صدها مادر و هزاران همسر سرایت کرده است . مادران داغدار فرزند و همسران داغدار شوهر .. . آری همه غریب اند .  

مادر : نگران غربت و سختی ها و رنجها نباش . آنجه کشیدی و موی نازنین را سپید و دست بوسیدنی ات را لرزان کرده است قطره ای از سختی هائی است که خبرش را آورده اند . . .

مادرجان روزگاری تو نفرین می کردی کسانی را که مسبب آوارگی پدر شده بودند . امروز اما اگر چه آنها معاون شهردار شده اند اما هنوز که هنوزه نام پدرم را که می شنوند تلخی انتقادات صریحش ذهنشان را می گزد . . . آری امروز در ایران آنها که مدعی نظم و نظام عالمند هم از صراحت انتقاد منتقدان خودخوری می کنند .


آری امروز ۱۵ شهریور است و سی سال قبل  ، من، محمد طاهری ،شروع شدم

و امروز من دست مادرم و دست همه ی مادرانی که فرزندان عدالت خواه ،صریح ،فکور ، مقاوم و نترس تحویل ایران داده اند را می بوسم . . .

دشواری راه اما همچنان ادامه دارد . . .

 

+ نوشته شده در  88/06/15ساعت 17:10  توسط محمد طاهری   | 

شهرداری مشهد و "بولوار ایرج میرزا " یش

شهرداری مشهد و "بولوار ایرج میرزا " یش
در شهرداری مشهد شورائی به نام "شورای نام گذاری معابر "وجود دارد که وظیفه ی این شورا نام گذاری برای خیابان ها ، کوچه ها ، بولوارها و میادین شهر مشهد است .

اعضای این شورا متشکل از مدیر روابط عمومی شهرداری ، چند استاد دانشگاه در رشته های علوم اجتماعی و ادبیات و چند تن از اعضای شورای شهر هستند .

جالب اینکه مدتها بود تمام فعالیت های این شورا در یک دفترچه ی کهنه و فرسوده جمع آوری می شد و هیچ گونه کار دیجیتال و مدون الکترونیکی برای جمع آوری سوابق این شورا  ودسترسی سریع به نامهای استفاده شده وجود نداشت (نقیصه ای که در دوران مدیریت جدید روابط عمومی شهرداری مشهد در حال برطرف شدن است )

بماند که گاهی بدون اینکه این شورا نامی بر جائی بگذارند خود اهالی اقدام به نام گذاری می کنند و حتی بعضا تابلو هم نصب می کنند . ( همین چند وقت قبل عده ای از اهالی یکی از محلات نام "میدان نهج البلاغه" را برای یک میدان انتخاب کرده بودند و تابلویش را هم با حضور امام جماعت مسجد نصب کرده بودند و بر اهمیت وجود نهج البلاغه در اسامی شهری تاکید کرده بودند !!!! )

این شورا تصمیمات بعضا عجیب و غریبی هم می گیرد که حداقل برای مردم ، که هویت شهر هستند بی معنا و نامانوس است .

گاهی اسامی عجیبی پیشنهاد می دهند و اعضاء این شورا قبل از تصمیم گیری با رسانه ها هم ارتباط برقرار میکنند و موج ایجاد می کنند . چندی قبل برای تغییر نام قاسم آباد به شهرک غرب (!!!) بحث ها و درگیری های زیادی در این شورا و با رسانه ها مطرح بود .

گاهی این شورا بدون توجه به عواقب و بازتابهای اجتماعی تصمیم گرفته و اجرا میکند .  مثلا شورا جلسه می گذارد و برخی اعضاء به نام بولوار ایرج میرزا اعتراض می کنند وادبیات بکار رفته در اشعار وی را دلیل محکمی برای تغییر نام این بولوار مطرح می کنند . تصمیم بر این می شود که یک شبه و بدون هیچ اطلاع رسانی قبلی به مردم این بولوار تغییر نام پیدا کند به بولوار جلال آل احمد !!!

دقیقا در اوج اعتراضات آشکار و پنهان مردم به نتایج انتخابات و  موج انتقاد یه عملکرد برخی مسئولین کشوری این تغییر نام انجام می شود و تابلوی نام جدید با سرعت هر چه تمام تر نصب می شود .

در هنگام نصب تابلوها بارها مردم به کسانی که نصب می کردند اعتراض می کنند اما توجهی نمیشود . 

اما آنچه جالب است اینکه انگار توی کشور ما کم کم دارد به عادت تبدیل می شود که یک امر بسیار ساده را طوری مدیریت کنیم که به گره ی کوری تبدیل شود که حتما باید با دندان بازش کرد .

مردم در عرض چند روز اکثر تابلوهای بولوار جلال آل احمد را از جا می کنند ، خرابشان می کنند ، رنگ می پاشند یا رویش می نویسند : بولوار ایرج میرزا !!!!

جالب تر اینکه به گواه برخی اهالی و کسبه بارها در طول روز  بارها مورد سوال زوار و مسافرین قرار می گیریم  که :
"آقا ببخشید این بولوار ایرج میرزا کجاست ؟! " 

شهرداری مشهد پس از مشاهده مقاومت های مردمی برای رفع آنچه خودش می توانست به بهترین شکل مدیریت کند این بنر اطلاعرسانی (مسخره ) را در تقاطعی در این بولوار نصب کرده است .

روزی که این بنر در حال نصب بود به یکی از دوستان گفتم فردا روزی که آقایان بی سواد بروند و کتابهای جلال آل احمد را بخوانند که از قضا پر است از اشارات کنایه آمیز و دشنام و چرندیات و هزلیات این بولوار بیچاره باز نام یک شاعر دیگر را یدک خواهد کشید !!!

جالب تر از همه ی اینها اینکه با گذشت 30 سال از انقلاب 57 هنوز بسیاری از مشهدی ها معابر را به نامهای سابق خود می خوانند :

میدان مجسمه ( میدان شهدا ) / پنجراه شاپور(چهارراه لشگر)/ عدل پهلوی ( عدل خمینی ) /جهانبانی (چمران)/بولوار فرودگاه(جمهوری اسلامی ) / و . . .

افسوس می خورم برای مدیران شهری مشهد که سالهاست نتوانستند با مردم شهرشان ارتباط بگیرند و در این خصوص مشکلات جدی دارند و ذره ای نمی توانند بازتاب عملکردی خود و مقاومت های اجتماعی را حدس بزنند .

+ نوشته شده در  88/06/11ساعت 19:19  توسط محمد طاهری   | 

باز هم سوالات من

باز دوباره من چند تا سوال دارم :

دیروز شخص اول کشور گفت : من تائید نمی کنم که پیش قراولان اعتراض از انگلیس یا امریکا خط گرفته اند

در تمام دادگاههای چهار گانه / همه معترفین : انگلیس و بی بی سی و بنیاد سوروس به ما خط می داده اند

صدا و سیما زیر نظر کیست ؟ 

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

شخص اول کشور : اغتشاشات طراحی انگلیس و آمریکا بود .

محسنی اژه ای : کودتای مخملینی وجود نداشته است .

اطلاعات شخص اول کشور از کجا می آید ؟ 

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

شخص اول کشور : برخی خواسته و ناخواسته در خط دهی بیگانه حرکت کرده اند . 

گوردون براون / ناظر به فعالیت های هسته ای ایران : فرصت در مورد ایران از دست رفته است . دیر شده است . اما هنوز خیلی دیر نشده است .

چه کسی دارد کشور را در خط آنچه بیگانه می خواهد حرکت می دهد ؟


+ نوشته شده در  88/06/06ساعت 0:41  توسط محمد طاهری   | 

رمضان . . . آفت گیلاس . . .عمو قناد . . . ماهی صفت و ربنا

سلام

ماه رمضان شروع شد .

شنیدین میگن سال به سال دریغ از پارسال ؟

حکایت ، حکایت همین صداو سیمای عوامانه ی جمهوری اسلامی است .

 ذکور زیر ابرو برداشته ای که یک خط آیه قرآن را نمی توانند درست بخوانند و هر سال به شکل لعبتی دیگر می آیند و از خدا و پیغمبر و عبادت می گویند . . . وگاه گریه های تصنعی می کنند برای نمناکی برنامه !

شبکه ی استانی خراسان که بین من و دوستان به روستاکده معروف است بعد از اذان از آفات کشاورزی گیلاس و آلبالو صحبت می کرد !!! والله دروغ نمی گویم

سریال های مزخرف صدا و سیما (با سوژه های تکراری و برای خدا را زور چپان کردن به مردم ) که برای کسی که قصد وقت تلف کردن کرده باشد هم دردی دوا نمی کند  .

گرچه بعد از مراسم تنفیذ مردم دارند عادت می کنند که دلقکها را در پوستین آدم حسابی ببینند اما باز هم تحملش سخت است . 

شبکه ی دو قبل از اذان مغرب تهران یکی از سه دلقک برنامه ی کودک صبح این شبکه در روزهای جمعه را آورده بودند که برای مردم از چگونگی آرامش در ماه مبارک رمضان و نگه داشتن این آرامش بعد از ماه رمضان سخن بگوید !!!!  جالب اینکه در حضور همین دلقک ارتباط تلفنی با حاج آقای سرلک هم برقرار کردند و این حاج آقا در سخنانش تمجید می کرد از فروتنی این دلقک محترم!!! (نفر دوم از سمت چپ )

شبکه ی سه به قصد القاء شادمانی به مناسبت حلول ماه رمضان جشنی را نشان می داد که در آن دلقک مذبذب "ماهی صفت " در آن ایفای نقش می کرد . جالب تر اینکه این آقا در میان لطیفه های زشت و بی ادبانه اش گریزی به ایات قرآن می زد و گاه از مردم خواهش می کرد "آمین " بلند بگویند در دعاهای او و از جمله ی این دعاها بود :

" من این دعا رو برای مقام معظم رهبری می کنم : خدایا اونایی که جوونی شون رو زندگی شون رو همه چیزشون رو برای این کشور گذاشتن حمایتشون کن " !!! 

جالبه که توی همین صدا و سیمائی که آدم های فرهیخته و اندیشمند جائی ندارند آدمی در اولین شب ماه رمضان دلقک بازی در می آورد که مقلد همه ی خوانندگان زن و صدای علما و فضلای این کشور است . . .

همین دلقکی که در مراسمات مختلف روی صحنه می رقصد و می خواند . . . !!!

بعد از این همه ؛ وجهت تکمیل عصبانیت ، اخبار می گفت 41 میلیون نفر در کشور سهام عدالت دریافت کرده اند که مسلم بدانید دروغ دیگری از دستگاه دولت است . . . {من و هاشم امامدادی (و سرور احمدی )و یاسر میردامادی (و ریحانه حق بین ) و احسان احمدیان (و انسیه یزدانی )و مجید مدرسی (وخواهرم )وحسین احمدیان (و فاطمه براتیان )و ایمان سفید چیان (و لیلی نیازی)و عنایت کلائی ( وسارا شهرکی)و سراج میردامادی (وفاطمه حکیمی) }وصدها دوست دیگر که همه مون ازدواج کرده ایم که نصیبی از این سهام (گدائی ) دروغین نداشته ایم و جزء این چهل و یک میلیون نبوده ایم . ضمنا در خانه ی پدرمان هم نیستیم که بگویند ریختیم روی حقوق باباتون (!) . 

به سلامتی و نمی دونم با کدوم اجازه از استاد شجریان تنها چیزی که باز مثل هر سال زینت سر سفره ی افطارم بود صدای مخملین " ربنا " ی او بود و بس 

بزرگ مردی که شرافتمندانه تر دید که خود را خس و خاشک بداند و صدایش از بوق دروغ کوس ربنا نزند . . .

این تنها نصیب من خواهد بود از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران در رمضان 1430 سال گذشته از هجرت محمد "ص " . . .






+ نوشته شده در  88/05/31ساعت 22:35  توسط محمد طاهری   | 

 متن زیر سخنان "سید علی خامنه ای "درجمع متفکرانی چون مرحوم دکتر شریعتی و مرحوم مطهری در نشستی با موضوع امام حسین ع (گویا در سال ۵۴ ) بوده است که حقیر از روی فایل صوتی بخش نخست آن را (بدون یک واو کم و زیاد ) پیاده کردم .

باشد که همه بخوانیم و یادمان باشد اگر امروز شعار می دهیم ، سخنرانی ای می کنیم ،مقاله ای می نویسیم ، ودرمحفل خصوصی حرفی می زنیم . . . شاید سی و چهار سال بعد کسانی که هنوز در آن هنگام در رحم مادرشان هستند بیایند و در مقام مقایسه برآیند با آنچه در آن زمان می گوئیم .  

 

در همه ی جوامع جاهلی ویژگی هائی وجود دارد .این ویژگی های در همه ی محیطها و جوامع جاهلی در تاریخ وجود دارد.از جمله آن ویژگی ها نبودن برابری از لحاظ ارزشها و برابری انسانی میان افراد جامعه است که همین خود مستلزم ظلمها و استثمارها، اختلاف طبقاتی ها ،ظلم کشی ها، فسادها، ذلت ها، از یک طرف و از طرف دیگر اسراف ها، اشرافی گری ها وزیاده روی های در امور مادی است . چه در دوران فئودالیسم و چه در دورانهای بعدی وقبلی که نبی در آن ظهور می کند این ویژگی در آنها وجود دارد . یعنی انسانها به دو طبقه تقسیم می شوند که یک طبقه ، طبقه مستکبرین اند ویک طبقه ی دیگر طبقه ی مستضعفین . به تعبیر دیگری از قرآن طبقه ی عالی و مستعلی که همه ی اینها یعنی آن طبقه ای که در جامعه برتری جوی وبرتری گزین وبالا نشین و صدرنشین است . البته برتری جوئی در حد خودش اشکالی ندارد و دوستان به مراد من در برتری جوئی باید دقت کنند . برتری جوی یعنی کسی که وقتی کسی خودش را و بیقه افراد جامعه را نگاه می کند بین خود و آنها یک دره ی عمیق و فاصله ی زیادی می یابد و به همین دلیل هم هست که به خود حق می دهد که سرنوشت بقیه مردم را که اکثریت هم هستند در دست بگیرد . به همین دلیل است که با اینکه احساسات انسانی در او بالکل نمرده است (البته در شرایطی این طور خواهد شد ) با اینکه در او وجدان انسانی در او به طور کل نمرده و گاهی تظاهراتی هم دارد در او ، گاهی اظهار عطوفت و دلبستگی هم می کند و آن مسائل خیلی رقیق و انسانی هم هست در عین حال بارزترین و واضح ترین نمونه ی وحشی گری و دژم خوئی و ستیزه خوئی انسانی را که در وجود خود او هست را نمی بیند . وآن چیست ؟ آن ستم کردن به هر که و هر واحدی و هر موجودی از انسانهاست غیر از طبقه ی خودش .در این هیچ اشکالی نمی بیند. این به خاطر همان تحلیلی است که او پیش خود کرده است و درکی که او داره واحساسی که داره که خودش را بالاتر می بیند ،صدرنشین، صدرگزین ،خود را برتر بین و مستکبر. این از طبقه ی اول .

یک طبقه هم در مقابل این هست: طبقه ی مستضعف . گاهی در برخی از زبانها می شنویم که از روی کمال صفای نیت ودر عین حال از روی کمال خامی طبقه ی مستضعف را معادل پرولتاریا میگویند . البته همانگونه که گفتیم از روی صفای نیت است .اما نشان دهنده ی یک نوع خامی است . مستضعف در همه ی دورانهای تاریخ وجود داشته و دارد . مستضعف همه ی آن مردمی هستند که در هدایت این جریان خاص اجتماعی موجود هیچ نقشی ندارند . اختیاری و زمامی به دست آنها نیست.

(در اینجا گوینده ظاهرا رو به مرحوم شریعتی و مطهری می کند و می گوید : " من خیلی معذرت می خواهم که بحث رو شروع کردم وهمین طور ادامه پیدا می کند با اجازه ی آقایان ادامه بدهم")

بنابراین مستضغف ،عبارت است ازآن طبقه ای که در گردش زندگی اجتماعی و در جهتگیری خاص این جامعه و در شکل نظامی که حاکم بر زندگی مردم است هیچگونه نقشی مسقلا، مستقیما، از روی اراده از روی شعور ندارد بلکه آلت فعل ها و آلت دستها وابزارها و مایه ها و زمینه ها و سرمایه ها هستند . مستضعف یعنی ضعیف گرفته شده ( نمی دانم از تعبیر ما خراسانی ها که می گوئیم فلانی ضعیف گرفته شده تفاهم صورت می گیرد یا نه ؟در لهجه ی ما مشهدی ها یعنی فلانی را ضعیف دانست وپنداشت و قرار داد ،همه با هم )

در اینجا مرحوم مطهری تذکر می دهند : " ضعیف نگه داشته شده "

. . .  و رویاروئی این دو طبقه یک واقعیت است .

پس جامعه ی جاهلی جامعه ای است که در آن این دو طبقه وجود دارد . و اختلاف طبقاتی در آن جامعه هست . از جمله ی خصوصیاتی که جامعه ی جاهلی دارد این است که مفهومی به نام انسان یک ارزش محسوب نمی شود . انسان در این جامعه مطرح نیست . در این جامعه انسانیت ، کرامت و ارزش ندارد . انسانهائی در این جامعه ممکن است وجود داشته باشد . ممکن است یک ارزشها و معیارهای انسانی دراین جامعه وجود داشته باشد اما ماهیت انسان ومفهوم کلی انسان در این جامعه یک چیز ارزشمند محسوب نمی شود . در نقطه ی مقابل جامعه ی توحیدی ( که تعبیر قرآنی است )از خصوصیاتش تکریم انسان است و برای انسان ارزش قائل شدن ، نه برای انسان فلان نژاد ، فلان طبقه ، انسانی که از فلان ملت هست ، انسانی که دارای فلان خصوصیت است . نه . اصل انسان . حتی انسان منحط هم ، انسان  سطح پائین و منحرف هم از این جهت که انسان است ارزشمند است . اما در جامعه ی جاهلی روی انسانهای خاصی تکیه می شود نه روی انسان به طور مطلق . آیه ی قرآن می گوید : لقد کرمنا بنی آدم . کرمنا یعنی این . کرمنا لااقل یکی از ابعادش همین است . می خواهد بگوید انسان ارزشمند است . وهمه ی جنگهائی که در ادیان گذشته و اسلام بوده برای خاطرانسانیت بوده است . دشمنان انسانیت به تعبیر نهج البلاغه وکسانی که انحصار طلب هستند برای انسانیت ارزشی قائل نبودند و جنگها برای این بوده که این ها را سرجایشان بنشانند و انسانیت را تکریم و تعظیم کنند و ارزش او را به او باز گردانند . و مهمترین خصوصیت از خصوصیات جاهلی این است که عبودیت برای خدای یکتا نیست . یا عبودیت برای بت ها و خدایان بی جان و یا عبودیت برای خدایان جاندار . در جامعه ی جاهلی ارباب متفرقون بر مردم حکومت می کنند . یعنی ذهن و جسم و تفکر و اندیشمندی و نیروی کار انسان در تصرف خدایان متفرق و حکمرانان متفرق است . نام جامعه ی توحیدی می تواند شکل جامعه ی توحیدی را ازلحاظ اقتصادی و سیاسی و روابط اجتماعی را مشخص کند . درهمین ها هم کلی حرف هست . . . اندیشمندی انسانها در نظام جاهلی بوسیله ی مستکبران درزیر خاکها دفن شد . یا خاکهای اوهام جاهلی ، تصورات غلط ، پندارهای باطل ، یا خاکهای فشار و زور و ارعاب و غلبه دادن سنت های غلط .انبیا برای بیرون آوردن این دفینه ها می آیند . با این پیام می آیند . انبیاء آمدند تا مبناهای اجتماعی رو به کلی عوض کنند. اما معارضاتی هم دارند . از دو طبقه. یک دسته کسانی که مستقیما ازاین پیام ضربه میخورند . یعنی طبقه مستکبرین و یکی هم طبقه نا آگاهانی که تحت تاثیر آنچه مستکبرین بر آنها تحمیل کرده اند مقابل انبیاء می ایستند . . .

+ نوشته شده در  88/05/30ساعت 19:16  توسط محمد طاهری   |