دانش آموز در فرانکفورت
دانـــش آمــوز در فرانـــکــفورت
شاید خیلی هایی که خواننده ی مجازی این دفترچه من اند ندانند که روزگاری نویسنده ی این خطوط (قریب پنج سال ) معلم بوده در مقطع راهنمائی .
علوم اجتماعی تدریس می کرده و ادبیات و گاه ناظم مدرسه بوده است .
نمی خواهم درباره ی آن دوران سخن بگویم اما همین اندازه
بگویم که وقتی فهمیدم این آموزش آن آموزش مطلوبی نیست که اجزاء برای یک
سیستم کارآمد بسازد و بیشتر از آن فهمیدم که اولا به شدت سیستم آموزش
عقیمی داریم و ثانیا گوینده اگر به آنچه در کلاس می گوید به خوبی معتقد
نباشد قرانی نمی ارزد . . . بیرون زدم از آموزش و پرورش . . . در شرایطی
که برای دیگران خیلی آرمانی بود . . قدری مانده تا به طور رسمی به
استخدام در آمدن در وزارت آموزش و پرورش .
سالهای بعد دیدن دانش آموزانی که برای خودشان کسی شده بودند برایم خیلی جذاب بود و هنوز هست . کسانی که لااقل ده سال قبل شاگرد سوم راهنمائی مدرسه بودند حالا دانشجوی کارشناسی ارشد بودند یا کار وباری به هم زده بودند .
اسم خودم را معلم نمی گذارم اما توی همه ی کلاسها معمولا معلمها تفاوت دانش آموزان نخبه و باهوش را خیلی زود تشخیص می دهند .
یادم هست که سال 78 از میان همین دانش آموزان راهنمائی
گروهی را دست چین کردم ( و نه لزوما درسخوان ها را ، بلکه فهمیده ها را )
و جلسات هفتگی می گذاشتم که بیایند و دور هم بنشینیم و حرف بزنیم در مورد
مسائل روز و دغدغه هاشان .
. . . یادش خوش . . . چه نشستهای خوبی بود .
دانش آموزی داشتم به نام افشین غفاریان .
توی همین مشهد ما رفت کلاس بازیگری . خوب یادم هست که اومد و قبل از رفتن به این کلاس از من مشورت گرفت. دبیرستان رفت و بعد از مشهد (این شهر عقیم !) کند و رفت تهران . در دانشگاه هم تئاتر خواند و به زبان انگلیسی خوب مسلط شد .
از همان بچگی مصمم بود .
از وقتی رفت تهران یکی دوباری باز دیدمش تا این بار حدود یک سال قبل از طریق فیس بوک باز پیداش کردم .
در بی آر تی تهران قرار گذاشتیم . قدم زدیم . نا امید نبود اما سربازی رفتن را مرگ هنرمند می دانست .
آخر افشین در طول این سالها بیکار نمانده بود . کار کرده بود . روی صحنه رفته بود بارها . نمایش به زبان انگلیسی اجرا کرده بود به سبکی که من نمی دانم چیست .
می گفت فرض کنیم که رفتم سربازی ،وقتی برگشتم توی این کشور چه امیدی برای پیشرفت من هست ؟
زمانی که ما با هم قدم زدیم و او درد دل می کرد هنوز انتخابات نشده بود.
انتخابات که شد او هنوز تهران بود .
دید که مردم را می زنند . دید که کنارش گلوله خورد هموطن اش . دید که آنچه البته به جائی نرسید فریاد بود .
سه ماه قبل آمد مشهد .
زنگ زد . گفت می خواهم ببینمت . آمد و گفت برای اجرای
یک نمایشنامه باید به جشنواره ی تئاتر مولهایم روهر (در آلمان ) برود و
چون سربازی نرفته باید وثیقه بگذارد .
ولی . . .
. . . ولی نمی خواهد پس از اجرا برگردد . می خواد برود می خواهد بگریزد از این دام . از این حصار بگریزد .
نگران دانش آموزم شدم . آمدیم با هم پای اینترنت . ارتباط گرفتم با محمد میردامادی که غرب و لوازم مهاجرت را به خوبی می شناسد . سالهاست فرانسه زندگی می کند و خود به نوعی قربانی نگاه عدالت محورانه ی (!!! × 1000) دولت احمدی نژاد شد و اکنون به سختی در غرب با عزت روزگار می گذراند .
میردامادی راهنمائی اش کرد که بی خرد دست به این کار نزند . گفت که گرفتار مصائبش می شود .
گفت که آینده نگری کند و برای طولانی مدت و قانونی راهی پیدا کند .
دانش آموز اما انگار از ایران بدش آمده بود .
دانش آموز رفت آن شب از خانه ی من . گفتمش برو اما حتی اگر می خواهی برنگردی با فکر برنگرد .
یادت بماند که روزی این سختی ها را می دانستی و باز قبول کردی رنج راه را .
. . . امروز بعد از چهار ماه آمدم پای اینترنت .
روی خط بود . . .
افشین سلام ! خبری ازت نیست . کجائی ؟
گفت : سلام . فرانکفورتم . . .
آری . دانش آموز من از ایران رفت . برای همیشه .
افشین غفاریان را مدتها بود بسیاری از هنرمندان غرب با این سایت می شناختند اما خودش را ندیده بودند . برخی هنرمندان از لهستان و انگلیس و فرانسه او را می شناختند .
اما او اسیر بود در ایران .
آخر او سربازی نرفته بود !!!
او باید می رفت به اجباری . . . والا ایران در مقایل آمریکا و انگلیس چگونه باید مقاومت کند ؟؟ چگونه اگر مردم مقاومتی کردند با همین به اجباری رفته ها آنها را لگد مال کند ؟!
افشین رفت از ایران چون از حصار متنفر بود . من این را از همان بچگی در نگاههای آن پسرک معصوم خوانده بودم .
افشین رفت از ایران چون نمی توانست باز در خیابان انقلاب تهران راه برود و تداعی نکند لحظه ای را که در کنارش دیده بود افتادن کسی را که گناهش این بود که دیکتاتوری را لعن می کرد .
افشین رفت چون یادش می آمد هر شب از خونهایی که کف همین خیابانهای تهران پاشیده بود کمتر از پنج ماه قبل .
افشین راه دانشکده ی هنر را تا خانه دیگر دوست نداشت چون بوی گندقدرت طلبی از آن استشمام می کرد .
افشین از ایران رفت . تئاتر ایران باز گوهری را از دست داد .
همانگونه که از این گوهرها دریا دریا از دست داده بود و هنوز هم خواهد داد .
افشین غفاریان . . . همان دانش اموز معصومی که می
توانست امروز ذخیره ای برای فرهنگ و هنر این کشور باشد . . . اکنون در
فرانکفورت است . . .
در آخرین صحنه ی نمایش اش در جشنواره ی تئاتر مولهایم روهر (در آلمان ) با دستبند سبز به روی صحنه رفت و با زبان آلمانی فریاد آزادی ایران و همبستگی با مردم ایران بر آورد .
آری ، امروز که من این ها را از میدان شهداء مشهد می نویسم ، افشین غفاریان ، دانش آموز من در فرانکفورت است . . .
دلم می سوزد برای این کشور .
دلم می سوزد برای فرهنگ اش .
دلم می سوزد برای هنرش .
دلم می سوزد برای تاریخش .
دلم می سوزد . . .
-----------------------------------------------------------------
مرتبط :
(توضیح : بعد از انجام این حرکت تمام حاضران در سالن دستشان را به علامت پیروزی بالا می آورند و به افشین هم نوائی می کنند )










